برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!
شعری از غاده السمان
+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 11:30  توسط آزاده
|
+ نوشته شده در جمعه 13 فروردین1389ساعت 23:23  توسط آزاده
|
امروز کوزه بشکسته مسعود بهنود را دست گرفتم .از آن کتاب هاست که زمینش نمی توانی بگذاری .قبل از عید که شنیدم چاپ شده کلی خوشحال شدم .پنجشنبه آخر سال رفتم انقلاب .از اولین کتابفروشی خریدمش .
تا اینجایش که خوب بوده .پر جاذبه است . ولی نمی دانم چرا چند روزی است از بهنود خبری نیست .در وبلاگش نمی نویسد .نمی دانم بی بی سی می آید یا نه ؟ امیدوارم حال میرزای شهر ما خوب باشد . راستش فکر نمی کردم به کتابش مجوز بدهند .ولی هر چه باشد مونس خوبی است برای عید امسال ما !
+ نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 23:36  توسط آزاده
|
بالاخره تمامش کردم . کلیدر را می گویم . حدود ۱۰ ماه است که دارم می خوانمش . ده ماه است که قصه گل مراد و مارال و زیور و بلقیس را می شنوم . امشب رسیدم به آخر خط . قصه است . ولی من باورش کردم . من قصه ها را باور می کنم .قصه قصه این خاک است . تا بوده همین بوده .
قصه ها واقعی اند .قصه ها از واقعیت هم واقعی ترند . قصه ها بی هیچ دروغ و سرپوشی می برندت به عمق واقعیت . آنجا که واقعیت زاده می شود . روح آدم ها را می بینی عریان . خود خودشان را . عشقشان ، کینه شان ، فکرشان ، همه را می خوانی .
کلیدر را هم تمام کردم . ولی هر قصه ای که می خوانم غمم افزون می شود . می گریم برای دردهاشان ، برای سوزهاشان ، برای سرگشتگیشان . برای عشقشان .مگر غیر این است که تار و پود ما را با غم سرشته اند و با عشق .............
دریغا
دریغا مردا که عشق را مگر در درد بازتوانستی شناخت
عشق را مگر در درد ............
+ نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 23:28  توسط آزاده
|
بوی گل نرگس
نه
که بوی خوش عید است
شو پنجره بگشا
که نسیم است و نوید است .
بویش را ، عطرش را می شنوید ؟
اگر چه به بو و رنگ عیدهای کودکیم نیست ، اگر چه دلم مثل آن روزها نیست که غصه اش فقط گذر روز های عید باشد ، که البته هنوز هم هست ، اگر چه خبری از بازیهای کودکانه نیست ، ولی دوستش دارم . هر جا که باشم . شاید به خاطر خاطره هایم باشد ، شاید هم به خاطر حس مشترکی است که همه ما داریم شاید ...........
که من
داده ام هر چه را در برابر
شادی روز گمگشته ای را
+ نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین1389ساعت 23:6  توسط آزاده
|
تازه نکته را گرفتم . فراموشت کرده بودم .نه اینکه فراموش کرده باشم ها ! انگار یادت در ذهنم کم رنگ شده بود . شرمنده ام . می دانم . خواستی گوش مالیم بدهی که بدانم هر چه دارم از توست .که حتی اگر یک لحظه روی از من بگردانی که نه که نباشد آن دم ، حسابم با کرام الکاتبین است .
کمکم کن .می خواهم از حاشیه به متن بیایم . به متن زندگی . می دانم فرصت کم است . می دانم باید زندگی را عمیقاً نفس کشید . نمی خواهم اسیر حاشیه شوم . می خواهم این راه را تا آخر بروم . با مهری که در دلم ریشه زده . جزئی از تار و پودم شده .که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی .
+ نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین1389ساعت 0:21  توسط آزاده
|
تلخ بود امسال .سالی دیگر بود .هر سالی با سال دیگر فرق می کند ولی امسال از لونی دیگر بود .اگر امید نداشته باشی آسوده تری تا اینکه امیدت نا امید شود .نه ؟ بزرگترین جنایت است کشتن امید .
درست در واپسین روزهای این سال تلخ رسیده ام به پایان رمان کلیدر . آخر جلد دهمم دیگر .نمی دانم هنوز که پایان کار گل محمد به کجا می رسد .بهتر از پایان کار ما که نمی شود ؟ می شود ؟
+ نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت 23:54  توسط آزاده
|
پاییز رفت. پاییز را بسیار دوست دارم .پاییز فصل زندگی من است .بی برگ نیست پاییز .اتفاقاً رنگارنگ است .رنگ هایش گرم است .باید نه ماه منتظر باشم که پاییز بیاید .دوست دارم یلدا طولانی شود آنقدر طولانی که صبح نیاید که همیشه پاییز بماند .
که به قول اخوان پادشاه فصل هاست پاییز .
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 11:53  توسط آزاده
|
از بعد از انتخابات دیگر سراغی از این خانه نگرفتم .نمی دانم از مشغله هایم است یا تنبلی ام شاید هم هر دو .ولی هر وقت که می آیم و یادی می کنم به خاطر ایمانی است که به کلمه دارم که در آغاز فقط کلمه بود .باوری است که به کلام شیرین دارم .وقتی نوشته ای می خوانم از قلمی که دوستش دارم ، قلمی که سال هاست عشق و امید را در دلم زنده کرده ، مهری که بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران ، حالی دیگر می یابم .شوقی دیگر در دلم موج می زند .
امروز مهمانی داشتم .به اتاقم آمده بود .وقتی کتابهای کتابخانه ام را نگاه می کرد .حسی در درونم پیدا شد .گویی به هویتم دست می کشید .کتابهایی که در این چند سال خواندمشان .در ذهنم نشسته اند .خاطراتم را ساخته اند .با لحظه های تلخ و شیرینشان بوده ام .کتاب هایی که با آنها زندگی کرده ام در این چند سال .هنوز هم وقتی یادی از آن کتاب ها در ذهنم بیدار میشود ، شیرینی غریبی در کامم احساس می کنم .گویی این چند قفسه کتابخانه جزئی از وجودم شده اند .
خاطراتم ، یادهایم ، باید بنویسم باید بگویم .تنها در این حال است که حس می کنم زنده ام .حس می کنم کاری راکه باید می کردم کردم .نمی خواهم پشت پا بزنم به دلم به آنچه دلم می خواسته در تمام این سال ها.
+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 17:21  توسط آزاده
|
نمی دانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
تلخم خیلی تلخ .بعد از انتخابات حال و حوصله ای برایم نمانده . باورم نیست هنوز که آن فضای سبز پرامید چگونه به این سرعت خزان شد .
البته باورم این است که آتشی که روشن شده خاموش شدنی نیست گیرم مدتی زیرخاکستر بماند. در این مدتی حقایقی بر همه آشکار شد که هر چه گلو پاره می کردیم کسی باورنمی کرد .
با این همه حالم از این همه دروغ به هم می خورد .پستی تا چه حد !
+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 11:1  توسط آزاده
|